مجید برزگر و عبور از سانسور
مجید برزگر و عبور از سانسور
میخواهم قصهای برایتان بگویم؛ قصهای که ماجرای آن از سومین روز از سومین ماه سال ۱۴۰۴ آغاز شد، آنهم با یک اتفاق ساده. قصه من را خوب بخوانید.
به گزارش گلونی، آسمان بهاری دلبری میکرد و قرار بود عطر خاک بارانخورده چنان در مشامها بپیچد که سرمست شویم. حوالی ساعت ۱۶ بود که به موقعیت مکانیای رسیدم که «سناریوم» برنامهریزی کرده بود. سناریوم، کارگردان فیلمی بود که بازیگران آن، همه نویسندگان اصلی سناریو بودند؛ بیآنکه از آن آگاه باشند، زیرا ما هیچ نمیدانستیم که در پس این اتفاق ساده، قرار است پاسبان دانهای باشیم که از جنس امید است. امید به روزهای بهتر برای پرده نقرهای.
بنویس، حتی اگر فقط یک عکس پیش رویت باشد.
این روزها که رکورد فروش بلیتهای سینما بر اساس این است که کدام بازیگر بهتر جلوی دوربین میرقصد تا نام «اثر کمدی» را بر دوش بکشد، شاید نوشتن یک فیلمنامه خوب کار دشواری باشد. نه از آن جهت که نمیتوان نوشت، از این رو که سلیقهی مخاطب نزول کرده است؛ آن هم به این دلیل که فراموش شده فیلمنامه یک اثر چه بوده است.
برای همین، سناریوم این جسارت را به خرج داد تا تلنگری به فیلمنامهنویسان جوان بزند و بگوید: «صبر کنید! هنوز میشود ماند و ادامه داد.» این را من نمیگویم، مجید برزگر قرار است به شما بیاموزد.
سناریوم در سومین رویداد خود، از مهمانی میزبانی میکرد که خوب میدانست جاودانگی یک اثر یعنی نباید تنِ شریف را به دروغ و سانسور آلوده کرد؛ درست همان کاری که بزرگان سینمای ایران کردند.
مجید برزگر را که میشناسید؟ همان کسی که «پرویز»، «ابر بارانش گرفته»، «فصل بارانهای موسمی» و… را ساخت. آثاری که اگر آنها را دیده باشید، محال است فراموششان کرده باشید.
قصه نوشتن و آموختن ما از یک اتفاق ساده آغاز شد: بنویس، حتی اگر فقط یک عکس پیش رویت باشد.
ما که نوشتن را قبلاً نیز آموخته بودیم، یاد گرفتیم گاهی میشود یک فیلمنامه از دل یک عکس متولد شود. و عکسها، گاهی راویان خاموش داستانهای ما هستند.
این خانه سیاه است
جاودانگی، در روزگاری که هیچ اثری جاودانه نمیماند، چگونه ممکن است؟ سوالی بود که برزگر جواب آن را بهخوبی میدانست: جاودانگی یعنی عبور از همهی محدودیتها.
مجید برزگر با آن کلام بیپروایش به ما یاد داد که اگر میخواهید فیلمنامههایتان در حافظه تاریخی یک ملت ثبت شود، از محدودیتهایی که ذهنتان و جغرافیای زیستتان برایتان ایجاد میکند، با جسارت عبور کنید؛ درست مثل همان کاری که فروغ کرد. با آنکه میدانست قرار است تاوان سنگینی بدهد، اما جسارت فریاد زدن ماجرای زیستن آدمهایی را که گویی هرگز وجود نداشتند را با ساخت این خانه سیاه است بیان کرد. او «خانه سیاه است» را ساخت؛ خانهای که چرایی بزرگی را به جهان پرتاب کرد.
حرفهای برزگر که در مورد فروغ تمام شد، صدایی در ذهنم پیچید که میگفت:
مجید برزگر خوب میداند عبور از محدودیتها یعنی چه، زیرا او نیز تاوان تن ندادن به سانسور را هنوز هم دارد پرداخت میکند.

عطر گل، آنگونه که در مشام هست، در خود گل نیست.
ماجرای یک اتفاق ساده که تمام شد، آسمان نیز دلبریاش را کرد. بارید. خوب هم بارید. آنچنان که عطر گلهایی در مشاممان جاری شد که در بطن گلها نبود.
عطری بود برخاسته از فکرها، ایدهها و اندیشههای نو؛ عطری که در هوا رقصید، تا از قلم فیلمنامهنویسانی جاری شود که بخواهند به جهان معنای راستین زندگی را بفهمانند و خلاف جهت آبی که طغیان کرده، آنهم از بیمحتوایی، شنا کنند.
سناریوم، «یک اتفاق ساده» را رقم زد؛ اتفاقی که خوب میدانست چگونه بگوید: این است زندگی؛ خلق کن، بجنگ، گریه کن، و در پایان، آنگونه بخند که صدای خندهات، جهان را به لرزه درآورد. زیرا همین بذرهای ساده هستند که جوانههای امید میشوند.
سومین رویداد سناریوم، در سومین روز از سومین ماه سال، به زیبایی بهار آغاز شد و با عطر گل پایان یافت.
و این بود قصه من از سناریوم.
نویسنده: زهره درگاهی

دیدگاهتان را بنویسید