
فیلمنامه منهای صفر درجه
Synopsis (خلاصه داستان)
آروین طی ماجراهایی در داخل زندان از جای مکان بزرگترین سرقت طلای کشور که در یک گاوداری متروکه است باخبر می شود و طی نقشه ای اساسی خود را به بیمارستان رسانده و سر بزنگاه موفق به فرار می شود. اما در میانه های راه ماشین او طی ماجراهایی به مشکل بر می خورد و طی جا زدن خود به عنوان دامدار همسفر شخصی به نام اقبال می شود که خودش بواسطه ی مشکلات قمار و بدهی و فرزند معلولش وانتی را به سرقت برده و قصد دارد تا با فروش آن بخشی از بدهی را به طلبکارش پرداخت و از شر شرخرهای او رهایی یابد.
این درحالیست که هر دوی آنها بواسطه گفته های متناقضی که دارند به یکدیگر شک کرده و قصد دور زدن یکدیگر را دارند. در همین گیر ودار و با شنیدن صدای خفه زنی از پشت وانت بار و از میان علوفه های آن در میابند که شوهر زن (سمانه)یعنی ناصر که اقبال وانت را از او ربوده قصد داشته بواسطه ی اعتیادش و گروگان گرفتن سمانه از شوهر سابق او یعنی فرید اخاذی نماید. فریدی که از کرده های گذشته خود پشیمان است و با بهتر شدن وضع مالی قصد دارد تا برای سمانه جبران مافات کند اما سمانه که نظافتچی بیمارستان است و با دستبرد زدن به داروهای تاریخ انقضا گذشته و فروش آن در بازار آزاد توانسته بخش زیادی از خرج زندگی شان را به دوش بکشد از آن زن های هفت خط روزگار است که نمی شود او را دست به سر کرد و هر چیزی را به او در توضیح اتفاقات افتاده تحویل داد.
طولی نمی کشد که وی نیز از موضوع طلاها با خبر می شود و طی جریاناتی اقبال را وارد تیم خود کرده و با غافلگیر کردن آروین و تهدید جسمانی وی از او می خواهد تا جای دفن طلاهای سرقتی را به آنها بگوید اما نتیجه ای نمی دهد و حال آروین دگرگون می شود( آروین با سوزاندن بدن خود در زندان زمینه ی فرار خود را فراهم کرده است)پس مجبور می شوند تا برای مداوای آروین راهی دهی شوند تا با فراهم کردن داروهای گیاهی از عطار آن ده آروین را درمان نمایند اما سمانه با خیال اینکه آروین همدستانی دارد و ممکن است بعد از پیدا کردن طلاها به آنها پاتک بزنند در خفا وبه دور از چشم همه از گوشی عطار ابتدا به ناصر وبعد به فرید زنگ می زند اما از آنجا که هیچکدام آنها جواب وی را نمی دهد برای هر کدام از آنها پیامکی میفرستد.ناصر را بخاطر گروگان گرفتنش به بار فحش وناسزا میگیرد و از فرید می خواهد تا به گاوداری متروکه ده مورد نظر بیاید تا به او بپیوندد غافل از آنکه ناصر بعد از سرقت ماشینش توسط اقبال طی تصادفی در بیمارستان بستری است و موبایل فرید هم توسط نوچه های شخصی به نام شاهین به سرقت رفته است تا جاییکه با تحلیل و تجزیه پیام سمانه توسط تیم شاهین آنها به این نتیجه رسیده اند که این پیام نمی تواند تله ای از سمت پلیس باشد و ارزش ریسک کردن را دارد تا جاییکه با جا زدن خود به عنوان پلیس تصمیم می گیرند تا برای بدست آوردن طلاهای سرقتی دفن شده اقدام کنند طاهایی که مدتهاست رسانه ها راجب آن صحبت میکنند پس همچون پلیس وارد گاوداری شده و آروین وسمانه واقبال را که از کندن مکان مورد نظر چیزی عایدشان نشده، دستگیر و از آنها بازجویی میکنند اما طی ماجراهایی آروین پی به جعلی بودن نقششان میبرد و سعی میکند با آنها مذاکره کند اما لو دادن پیامک سمانه از سوی شاهین و آوردن نام فرید تخم شک و دودلی را در دل آروین واقبال می کارد تا جاییکه کار به تهدید و شکنجه می کشد اما حضور فرید در آن مکان و آوردن کیسه ی طلا برای نجات جان سمانه تمامی معادلات ذهنی آنها را بهم می ریزد،ماجرا از اینقرار است که در گذشته فرید که در املاک مشغول به کار است با گرفتن کلید گاوداری از دوست دوران کودکی اش یعنی مسعود که در خارج از کشور به سر میبرد مامور فروش این گاوداری متروکه میشود جایی که بعد از طلاق سمانه و دوران سخت روحی به مکان امن برای دل تنگی های وی تبدیل شده است، فرید بعد از چند تجربه ی کوتاه مدت که به شکستهای متوالی روحی وی می انجامد درشبی تصمیم می گیرد تا با خوردن آخرین شراب شیشه ی خانگی و قرص برنج دست به خودکشی بزند در همین گیرودار وی با کندن قبر خود وی به همان کیفهای طلایی می رسد که قبلا سارقین جواهری بزرگ پایتخت آنها را در گاوداری پنهان کرده اند پس طی ماجراهایی با آب کردن بخشی از طلاها با همدستی دوست املاکی اش سعید، زندگی اشرافی برای خود دست وپا میکند و از آنجا که میداند سمانه چقدر در گذشته حسرت این نوع زندگی را داشته با خرید کادوهای آنچنانی و دادن وعده و وعید از وی میخواهد تا با گرفتن طلاق از ناصر باری دیگر پای به زندگی با او بگذارد اما وقتی ناصر را سد محکمی بر سر راه خود میبیند با اجیر کردن یک شخص و دادن و سفارش بار علوفه،قصد میکند تا ناصر را به گاوداری بکشاند و همانجا وی را به قتل و دفن کند اما این اتفاق مصادف میشود با نقشه های شوم ناصر و گروگان گیری سمانه و پنچری ماشین و سرقت وانت بار او توسط اقبال،پس از آنجا که نفرت او از ناصر به اوج خود رسیده، بی اختیار و از سر خشم ناصر را زیر گرفته و کارش را به بیمارستان میکشاند و خود پای به فرار میگذارد اما دربین راه خود اسیر شرخرهای شاهین شده و موبایل و ماشینش را از دست می دهد واز ترس کرده های خود به گاوداری و زیر زمین مخفی آن پناه میبرد جایی که اتفاقات گروه شاهین با آروین و اقبال وسمانه هزاران سوال را در ذهن او پدید می آورد،اما وقتی در میابد گروه شاهین پلیس تقلبی هستند برای نجات سمانه اقدام و یک کیسه از طلاها را که در زیر زمین پنهان کرده برداشته و به سمت آنها حرکت می کند در همین گیرودار سرهنگ عبداللهی که مامور حل وفصل این پرونده و از قضا خودش با نقشه ای حساب شده باعث وبانی فراری دادن آروین از بیمارستان شده، با تیم زبده ی خود وارد عمل شده و طی عملیاتی گسترده و ماجراهایی جذاب همه ی آنها را دستگیر می کند.جایی که فرید بخاطر فرار از مهلکه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و جانش را از دست می دهد.اتفاقی که مابقی طلاها را از چشم همگی دور نگه میدارد چند ماه بعد گاوداری توسط املاکی دیگر به فروش می رود در حالیکه ناصر هنوز در ملاقاتهای خصوصی اش با سمانه قصد پیدا کردن جای طلاها را دارد چیزی که فکر سرهنگ عبداللهی را نیز مشغول نگه داشته است
